راز سخن

غزل شمارهٔ ۸۲۵

برنشین ای عزم و منشین ای امید

برنشین ای عزم و منشین ای امید
کز رسولانش پیاپی شد نوید
دود و بویی می‌رسد از عرش غیب
ای نهانان سوی بوی آن پرید
هر چه غفلت کور و پنهان می‌کند
دود بویش می‌کند آن را سپید
ما ز گردون سوی مادون آمدیم
باز ما را سوی گردون برکشید
همچو مریم سوی خرمابن رویم
زانک خرمایی ندارد شاخ بید
بس کن و از حرف در معنی گریز
چند معنی را ز حرفی می‌مزید
این مزیدن طفل بی‌دندان کند
گر شما مردید نان را خود گزید

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.