غزل شمارهٔ ۴۱۲
آنک بیباده کند جان مرا مست کجاست
آنک بیباده کند جان مرا مست کجاست
و آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست
و آنک سوگند خورم جز به سر او نخورم
و آنک سوگندِ من و توبهام اشکست کجاست
و آنک جانها به سحر نعرهزنانند از او
و آنک ما را غمش از جای ببردهست کجاست
جانِ جانست وگر جای ندارد چه عجب
اینکه جا میطلبد در تنِ ما هست کجاست
غمزهی چشم بهانهست و زانسو هوسیست
و آنک او در پس غمزهست دلم خَست کجاست
پردهی روشنِ دل بست و خیالات نمود
و آنک در پرده چنین پردهی دل بست کجاست
عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد
و آنک او مست شد از چون و چرا رست کجاست
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.