راز سخن

غزل شمارهٔ ۱۷۳

از یکی آتش برآوردم تو را

از یکی آتش برآوردم تو را
در دگر آتش بگستردم تو را
از دل من زاده‌ای همچون سخن
چون سخن آخر فروخوردم تو را
با منی وز من نمی‌داری خبر
جادو ام من جادویی کردم تو را
تا نیفتد بر جمالت چشم بد
گوش مالیدم بیازردم تو را
دائم اقبالت جوان شد ز آنچ داد
این کف دست جوانمردم تو را

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.