راز سخن

های و هوی باد

آهوان را هر نفس از تیرها فریادهاست

آهوان را هر نفس از تیرها فریادهاست
لیک صحرا پر ز بانگ خنده صیادهاست
گل بغارت رفت و چشم باغبان در خون نشست
بسکه از جور خزان بر باغها بیدادهاست
غنچه ها بر باد رفت و نغمه ها خاموش شد
هر پر بلبل که بینی نقشی از آن یادهاست
باغبان از داغ گل در خاک شد اما هنوز
های های زاریش در هوی هوی بادهاست
گونه ام گلرنگ و چشمم پرده پرده غرق اشک
لب فرو بستم ولی در سینه ام فریادهاست .
« تیر ماه ۱۳۵۰ »

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.