راز سخن

اندوه

نه چراغ چشم گرگی پیر

نه چراغ چشم گرگی پیر
نه نفس‌های غریب کاروانی خسته و گمراه
مانده دشت بیکران خلوت و خاموش
زیر بارانی که ساعتهاست می‌بارد
در شب دیوانهٔ غمگین
که چو دشت او هم دل افسرده‌ای دارد
در شب دیوانهٔ غمگین
مانده دشت بیکران در زیر باران، آه، ساعت‌هاست
همچنان می‌بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر
نه صدای پای اسب رهزنی تنها
نه صفیر باد ولگردی
نه چراغ چشم گرگی پیر

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.