راز سخن

شمارهٔ ۴۵

در زلف تو آشوب زمن می‌بینم

در زلف تو آشوب زمن می‌بینم
بیگانه نبیند آنچه من می‌بینم
او پیچ و خم و تاب و گره می‌نگرد
من بخت سیاه خویشتن می‌بینم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.