راز سخن

شمارهٔ ۱۷ - مطایبه

ای از برما به خشم رفته

ای از برما به خشم رفته
رخ بی‌سببی زما نهفته
ما را گنهی به جز وفا نیست
بهر چه تو را هوای ما نیست‌؟
آخر نه من و تو یار بودیم
بر عهد هم استوار بودیم
بهر چه ز ما گسستی ای دوست
در بر رخ‌دوست‌بستی‌ای دوست
عهدی به هزار وعده بستی
گر بستی عهد، چون شکستی
بازآی که خاک پات گردم
تو جان منی‌، فدات گردم
دستی بکشم به ساق پایت
سیگار بپیچم از برایت
جام عرقی دهم به دستت
سازم ز خمار باده مستت
بینم شب و روز با جلالت
وز نشئهٔ چرس در خیالت
از بهر تو ای نگار بنگی
گویم غزلی بدین قشنگی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.