راز سخن

شمارهٔ ۴۵

لب لعل تو می‌ فروشی کرد

لب لعل تو می‌ فروشی کرد
چشم مست تو باده‌نوشی کرد
این خطاها چو دید حاجب حسن
زان خط سبز پرده‌پوشی کرد
چه پراکنده گفت زلف‌، که دوش
خم شد و با تو سر به گوشی کرد
راز دل با لبت نگفته‌، خطت
سر برآورد وتیزهوشی کرد
عاقبت سست گردد اندر هجر
هرکه با عشق سخت کوشی کرد
خار، هر سرزنش که کرد، بهار
غنچهٔ تنگ‌دل خموشی کرد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.