شمارهٔ ۱۹ - در وصف تگرگ
ز میغ اندر جهد هزمان درخشا
ز میغ اندر جهد هزمان درخشا
شود میغ از درخشیدنش رخشا
کجا طفلی کشد با دست لرزان
خطی زرین، بدان ماند درخشا
دمد تندر بدان قوت که گویی
شود کوه از نهیبش پخش پخشا
الا زین سنگسار ابر فریاد
کریما کردگارا جرم بخشا
تگرگی آمد از بالا که گفتی
کشد رستم خدنگ از پشت رخشا
ز سنگک باغ چون دشت نمک شد
که بود از لاله چون کان بدخشا
دژم شد گونهٔ نسرین روشن
سیه شد چهرهٔ شببوی رخشا
نگه کن تا چه گوید رودکی آنک
بههر بابش ز حکمت بود بخشا
نباشد زین زمانه بس شگفتی
اگر بر ما ببارد آذرخشا
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.