راز سخن

شمارۀ ۱۰

کوچه ها از دلم کوچ می کنند

کوچه ها از دلم کوچ می کنند
پرستو ها از پیراهنم
طنین فاصله ها را در آغوش میکشم
تا تنها نمانم
مردمکانم دریچه نبودند
حصار بگردم کشیدند
تا در اندوه و یاس گلها بمانم
و باغ را در اعماق با خویشتن به خاک سپارم
صبحانه در آغوش صبح به خانه می آید
میز در تکرار کلماتی که ابر ها بر زبان می رانند رنگ میبازد
پنجره کنار ستونهای هوا ایستاده است
از عرض پلکان پسری عبور می‌کند
تمام کودکی مرا در چشمهایش با خود می برد
شیشه های شفاف تمنا بی گفتگو به روی دریا گشوده می شوند
اکنون از اینجا اندام نسیم را بهتر احساس می‌کنم
بی آشیانه
بی پرنده
درختی برای تدفین تبر از پله ها بالا می آید
که مرا به ابتدای راه میرساند
تنها نمی مانند
ماهی و مادر و ماه
اینهمه تصویر را بر دیوار های تنم میاویزم
و اتاق را ترک می‌کنم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.