شمارهٔ ۳۱۵
بهر چه ز پرده برنمیآیی
بهر چه ز پرده برنمیآیی
کز لطف به چشم درنمیآیی
پنهانی و آشکار میبینم
پیدایی و در نظر نمیآیی
از کف ندهم چو عمر دامانت
دانم چو روی دگر نمیآیی
ز آن مانده تهی ز سروت آغوشم
کز سرکشیم به سر نمیآیی
کامم چو نمیدهی بود یکسان
گر میآیی و گر نمیآیی
از صول توأم چه سود گر خویشم
ناساخته بیخبر نمیآیی
مشتاق نمیروی به کوی او
یک ره که به چشم تر نمیآیی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.