راز سخن

شمارهٔ ۱۵۸

عاشق ز دل و جان چه خبر داشته باشد

عاشق ز دل و جان چه خبر داشته باشد
سرگشته ز سامان چه خبر داشته باشد
شوخی که بشمشیر تغافل زده ما را
از حال شهیدان چه خبر داشته باشد
در وادی ظلمت چو خضر آنکه نزدگام
از چشمه حیوان چه خبر داشته باشد
باد سحر آشفته ز ره میرسد آیا
زآن زلف پریشان چه خبر داشته باشد
ماهی که بکف آینه از شرم نگیرد
زین دیده حیران چه خبر داشته باشد
یوسف که دلی ساده‌تر از آینه دارد
از حیله اخوان چه خبر داشته باشد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.