راز سخن

شمارهٔ ۱۵۰

چو شمعم کشت و آسوده ز آه شعله بار خود

چو شمعم کشت و آسوده ز آه شعله بار خود
جز این نبود گر آخر یار‌ی‌ای دیدم ز یار خود
به خون خود ز تیرش غلتم و شادم به امیدی
که آید آن شکارافکن به سر وقت شکار خود
بس است امیدگاه من جفا ترسم بدل سازی
به ناامیدی امید دل امیدوار خود
ز تاراج خزانم نیست پروا خاربن باشم
چه گل در باردارم تا بلرزم بر بهار خود
منم مشتاق از سودای زلف او سیه‌روزی
که نشناسم ز هم از تیرگی لیل و نهار خود

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.