راز سخن

شمارهٔ ۱۲۲

نشاط‌انگیز آفاق است اگر صاحبدمی خندد

نشاط‌انگیز آفاق است اگر صاحبدمی خندد
که گر صاحبدمی چون صبح خندد عالمی خندد
ندارد گر دلم بیم و امید هجر و وصل او
چرا چون شمع در بزمش دمی گرید دمی خندد
ز عشقت ناخوش و خوش بانشاط و الفتم چندان
که از هر شادی‌ای گرید دلم وز هر غمی خندد
نگردد از غمم گر شادمان  چون شیشه و ساغر،
چرا تا من نمی‌گریم به محفل او نمی‌خندد
ندارد تاب درد دوریت ور نه ز بی‌دردی
دلم آن ماتمی باشد که در هر ماتمی خندد
درین گلشن گل از ابر بهاری خندد و آن گل
به هرجا بیند از عشاق چشم تر نمی‌خندد
ز هجر و وصل بسیار و کم او کیست غیر از من
که از غم روزگاری گرید از شادی دمی خندد
به جز مشتاق از نیرنگ بازی‌های عشق او
ندیدم کس ، به سوری گرید و از ماتمی خندد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.