شمارهٔ ۱۰۲
پایی به پای دشتنوردم نمیرسد
پایی به پای دشتنوردم نمیرسد
گردی به گرد بادیهگردم نمیرسد
حال مرا شنید و نپردازدم به حال
دردم به او رسید و به دردم نمیرسد
داند مریض خویشم و آسوده خوانَدَم
من در گمان اینکه به دردم نمیرسد
باد خزان گلشن خویشم جدا ز تو
آفت به باغی از دم سردم نمیرسد
خون گریم از غم تو و داغم که هیچ رنگ
از اشک سرخ بر رخ زردم نمیرسد
مشتاق درد نامه عشاق خواندهام
افسانهای به قصه دردم نمیرسد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.