راز سخن

شمارهٔ ۴۰

چه شد گاهی به حرفی آن دو لعل دلگشا بگشا

چه شد گاهی به حرفی آن دو لعل دلگشا بگشا
اگر از بهر ما نگشایی از بهر خدا بگشا
ز پهلوی تو عمری شد گشادی آرزو دارم
اگر خواهی که بگشاید دلم بند قبا بگشا
نخواهم رفت جایی، مرغ دست‌آموز صیادم
دو روزی از برای امتحان بندم ز پا بگشا
گشایی عقده‌ام هرگه گشادش مصلحت دانی
نمی‌گویم من از کارم گره مگشای یا بگشا
اگرچه عقده از خاطری نگشوده هرگز
گره از خاطر مشتاق از بهر خدا بگشا

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.