راز سخن

شمارهٔ ۳۰

بر سینه خود یار نهد سینه ما را

بر سینه خود یار نهد سینه ما را
تا تازه کند حسرت دیرینه ما را
در کسوت فقریم تن آسوده سزد فخر
بر جامه زر خرقه پشمینه ما را
زان سینه که باشد تهی از کینه اغیار
ظلم است که بیرون نکنی کینه ما را
خون در دل ما نیست که این چشم گهربار
پرداخته از بهر تو گنجینه ما را
در مکتب عشقت که از او کس نشد آزاد
گو صبح نباشد شب آدینه ما را
زین بیش مشو هم نفس غیر و ز غیرت
هر لحظه مکن نو غم دیرینه ما را
مشتاق سرشگت نبرد از دل ما زنگ
بیفایده صیقل مزن آئینه ما را

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.