راز سخن

شمارهٔ ۱۳

ز زلفش تارک جانم بود پیوند هر مو را

ز زلفش تارک جانم بود پیوند هر مو را
به صد تیغ جفا نتوان بُرید از هم من و او را
جفای آسمان کم بود عشاق بلا جو را
نمود از وسمه آن مه لاجوردی طاق ابرو را
ز حرمان زلال وصل او در وصل او سوزم
نمی‌باشد گیاه تشنه‌ای جز من لب جو را
نه بالین در شب هجران او نه بستری دارم
چه سان بر سنگ نگذارم سر و بر خاک پهلو را؟
چه جوید دل به جز سرگشتگی از حلقهٔ زلفش
ز چوگان غیر ازین ناید که سرگردان کند گو را
ز غیرت کرده خم پشت مه نو را تعال‌الله
چه نیکو بسته معمار ازل آن طاق ابرو را
گهی گیرد به تحریک رقیبان دامنش ورنه
نهانی هست با مشتاق ربطی آن سگِ کو را

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.