راز سخن

شمارهٔ ۷۵ - وله

جانا ز حسن گشت رخ تو چو جان من

جانا ز حسن گشت رخ تو چو جان من
وندر جمال خویش عیان شد گمان تو
جستی ز لشکری که کند لاش حسن تو
رستی ز آفتی که بپوشد رخان تو
از انده بنفشه بتا ارغوانت رست
در خار باز رست گل ارغوان تو
بازم رهان ز ظلمت هجران ز بهر آنک
ایمن شد از تباهی ظلمت رخان تو

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.