راز سخن

شمارهٔ ۶۵ - صفت یار رگ زده گوید

خود را چرا رگ زدی بی علتی

خود را چرا رگ زدی بی علتی
ای آنکه هست خون رگت جان من
دانسته ای که خون تو جان منست
زین روی را بریخته ای خون ز تن
یا از برای آن زده ای تا شوی
بر رگ زدن دلیر چو من در سخن
برگ گلست دست تو آری بتا
بر برگ گل درست شود رگ زدن

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.