راز سخن

روشن دلان

گر چشم بامداد به خورشید روشن است

گر چشم بامداد به خورشید روشن است
ما را دل از خیال تو جاوید روشن است
آوارگی ست طالع ما روشنان عشق
وین مدعا ز گردش خورشید روشن است
در این شبی که روزنه ها تیرگی گرفت
ما را هنوز دیده ی امید روشن است
در قلب من دریچه به خورشید ها تویی
وقتی که شب ز روزن ناهید روشن است
فرجام هر چراغی و شمعی ست خامشی
عشق است و بزم عشق که جاوید روشن است

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.