راز سخن

روزن قفس

تو را چو با دگران یار و همنفس بینم

تو را چو با دگران یار و همنفس بینم
بهار خویش به تاراج خار و خس بینم
ز باغبانی خود شرمساریم این بس
که چون تو دسته گلی را به دست کس بینم
روا مدار خدایا که من در این گلزار
هوای عشق تماشاگه هوس بینم
شکوفه روی منا برگ آن بهارم نیست
که شاخسار گل از روزن قفس بینم
بیا که چون سحرم بی تو یک نفس باقی است
مگر چو آینه رویت در این نفس بینم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.