راز سخن

محمدحسن بارق شفیعی

شب‌های آشنا

این‌جا که باد زندگی‌انگیز نوبهار،

بر سنگ لاله کارد و گل پرورد ز خار،

این‌جا که هر بهار،

مشّاطگیش را-

در حُسن نوعروس طبیعت برد به کار،

وینوس عشق در دل تابوت روزگار،

بی‌جان فتاده‌است.

این‌جا که آفتاب بهاری نظررباست،

دریا و کوه و درّه پُر از گوهر و طلاست،

این‌جا که گنج‌هاست،

در بی‌کران سرد،

در جسم این مجسمه‌های پری‌نگار-

بسته‌ست پای فکر و شکسته‌ست دست کار.

این‌جا که در بهار جنون‌خیز گل به باغ،

از آشیان مرغ چمن بر‌پریده زاغ،

سرسام و بی‌دماغ.

کس را مجال نیست-

تا لحظه‌ای به سایهٔ گلبن کند سراغ،

آن‌راحتی که دارد از اندوه و غم فراغ.

این‌جا که در بهار نسیم طرب‌فزا،

یکسان وزد به کاخ شه و کلبهٔ گدا.

شب‌های آشنا-

می‌آیدم به گوش:

زآن‌جا، صدای غلغل و فریادِ نوش‌نوش

زین‌جا، صدای نالهٔ طفلان بی‌نوا.

کابل، فروردین ١۳۴۳

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.