راز سخن

شمارهٔ ۵۶۸

به جرم این که گفتم سوز خود با عالم‌افروزی

به جرم این که گفتم سوز خود با عالم‌افروزی
چو شمع استاده‌ام گریان که خواهد کشتنم روزی
از آن چون کوکبم پیوسته اشک از دیده می‌ریزد
که چون صبح از دلم سر می‌زند مهر دل‌افروزی
نگشتی ماه من هر شب ز برج دیگران طالع
اگر بودی من بی‌خانمان را بخت فیروزی
ندارم در شب هجران درون کلبهٔ احزان
به غیر از نالهٔ دم سازی ورای گریهٔ دلسوزی
ز شادی جهان فارغ ز عیش دهر مستغنی
دل غم‌پروری داریم و جان محنت اندوزی
دلم شد چاک چاک از غم کجائی ای کمان ابرو
که می‌خواهم ز چشم دلنوازت تیر دلدوزی
نبودی بی‌نظام این نظم صبیان تا به این غایت
اگر گه گاه بودی محتشم را نکته آموزی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.