راز سخن

شمارهٔ ۵۴۷

صبح مرا به ظن غلط شام کرده‌ای

صبح مرا به ظن غلط شام کرده‌ای
بی‌تاب مرا گنهی نام کرده‌ای
تا ذوق حرف تلخ تو حسرت کشم کند
ایذای من به نامه و پیغام کرده‌ای
از غایت مضایقه در گفت و گو مرا
راضی به یک شنیدن دشنام کرده‌ای
در غین مهر این که مرا کشته‌ای نهان
تقلید مهربانی ایام کرده‌ای
ترسم دمار از من بی‌ته برآورد
مرد آزمایی که تو در جام کرده‌ای
چشم تلافی ز تو دارم که پیش خلق
روی مرا به شبهه شبه فام کرده‌ای
از قتل محتشم همه احرام بسته‌اند
در دفع وی ز بس که تو ابرام کرده‌ای

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.