راز سخن

شمارهٔ ۴۳۱

به فنا بنده رهی می‌دانم

به فنا بنده رهی می‌دانم
ره به آرام‌گهی می‌دانم
سیهم روی اگر جز رخ تو
آفتابی و مهی می‌دانم
دارد آن بت مژه چندان که درو
هر نگه را گنهی می‌دانم
نگهی کرد و به من فهمانید
که ازین به نگهی می‌دانم
گر ره صومعه را گم کردم
به خرابات رهی می‌دانم
داغهای دل خود را هر یک
سکه پادشهی می‌دانم
محتشم سایهٔ آن یکه سوار
من فزون از سپهی می‌دانم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.