راز سخن

شمارهٔ ۲۹۹

دور از تو خاک ره ز جنون می‌کنم به سر

دور از تو خاک ره ز جنون می‌کنم به سر
بنگر که در فراق تو چون می‌کنم به سر
بر خاک درگه تو به سر می‌کند رقیب
من خاک در زبخت نگون می‌کنم به سر
سرلشگر جنونم و در دشت گمرهی
بر رغم عقل راهنمون می‌کنم به سر
افسانه‌ات شبی که نمی‌آیدم به گوش
آن شب به صد هزار فسون می‌کنم به سر
ز آتش تو بر کنار چه دانی که من چسان
با شعله‌های سوز درون می‌کنم به سر
بر سر درین بهار تو گل زن که من ز هجر
با خار داغ جنون می‌کنم به سر
ازبس که خون گریسته دور از تو محتشم
من در کنار دجله خون می‌کنم به سر

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.