راز سخن

شمارهٔ ۲۱۰

زلفش مرا به کوشش خود می‌کشد به بند

زلفش مرا به کوشش خود می‌کشد به بند
گیسو به پشت گرمی آن گردن بلند
شمشیر قاطع اجل است آلت نجات
آنجا که گردن دل من مانده در کمند
صد اختراع می‌کند از جلوه‌های خاص
قد بلندش از حرکت کردن سمند
از اضطراب درد تو بر بستر هلاک
افتاده‌ام چنان که در آتش فتد سپند
من ناصبور و طبع تو بسیار دیر انس
من ناتوان و عشق تو بسیار زوردمند
قارون نیم که از تو توانم خرید بوس
دشنام را که کرده‌ای ارزان بگو به چند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.