راز سخن

شمارهٔ ۲۸

با چنین جرمی نراندم از دل ویران تو را

با چنین جرمی نراندم از دل ویران تو را
این قدرها جای در دل بوده است ای جان تو را
ساحری گویا که با چندین خطا چون دیگران
راندن از چشم و برون کردن ز دل نتوان تو را
از خدا بهر تو خواهم صد بلا اما اگر
در بلائی بینمت گردم بلاگردان تو را
نیستم راضی به مرگت لیک می‌خواهم چو خود
از غم ناکس پرستی در تب هجران تو را
آن چنان شوخی که خواهی داشت مردم را به تنگ
گر کنم در پرده‌های چشم خود پنهان تو را
از لباس غیرتم عریان نمی‌دیدی اگر
می‌توانستم که دارم دست از دامان تو را
محتشم در غیرت این سستی که من دیدم ز تو
بی‌تکلف می‌توان کشتن به جرم آن تو را

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.