شمارهٔ ۴۸
باز ناز ماهرویی میبرم
باز ناز ماهرویی میبرم
باز مهر کینهجویی میبرم
تا بیابم ز آستان او نشان
رخت دل هرشب به کویی میبرم
موی گشتم و اندرین دریای غم
کشتی محنت به مویی میبرم
تنگ شد بر من جهان ورنه چرا؟
جور چون او تنگ خویی میبرم
گرچه رنگی نیست از وصلش مرا
نیستم نومید بویی میبرم
بر سر کویش همیشه چون مجیر
از سرشک دیده جویی میبرم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.