شمارهٔ ۲۴۲
دی بر سر ره چو دلستانم می رفت
دی بر سر ره چو دلستانم می رفت
هوش از تن و طاقت از روانم می رفت
او می شد و چشمم ز پی اش می نگریست
دیدم به دو چشم خود که جانم می رفت
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.