راز سخن

شمارهٔ ۸

آخر شبی ز لطف سلامی به ما فرست

آخر شبی ز لطف سلامی به ما فرست
روزی به دست باد پیامی به ما فرست
در تشنگی وصل تو جانم به لب رسید
از لعل آب دار تو جامی به ما فرست
در روزه فراق تو شد شام صبح من
از خوان وصل لقمه شامی به ما فرست
آن مرغ نادرم که غمت دانه من است
چون دانه‌ام نمودی دامی به ما فرست
وان هندویم که کنیت خاصم غلام تست
ای ترک شوخ نام غلامی به ما فرست
گر رد شدم ز بند غم آزاد کن مرا
ور کرده‌ای قبولم نامی به ما فرست
آخر توانگری ز وصال و جمال خویش
درویشم و نگه کن و وامی به ما فرست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.