راز سخن

شمارهٔ ۲۷ - در مدح بزرگی و تقاضای صلتی از او

مها چو گاه سخا دست تو دلیر بود

مها چو گاه سخا دست تو دلیر بود
به مدحت تو زبان زمانه چیر بود
چو خواجگی طلبی همتی چو شیر بیار
که از سخاست که هر دد غلام شیر بود
مدام خدمت من به اشتاب خواهی و زود
اگر چه از تو صلت با درنگ و دیر بود
حسود زیر و زبر کی بود؟ در آن ساعت
که دست تو زبر و دست بنده زیر بود
نه هر که مدح تو گوید چو من تواند بود
نه نره شیر بود هر که در کویر بود
زجود خویش پرم کن که بس تهی دستم
که گرسنه شکم آن نیکتر که سیر بود
پس ار دلیر عتابی کنم شگفت مدار
که هست بنده تهی و تهی دلیر بود

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.