راز سخن

شمارهٔ ۲

ز من دل برده بود آتش‌عذار تیزمژگانی

ز من دل برده بود آتش‌عذار تیزمژگانی
به صد جلدی برون آوردم از چنگش کباب اما
نبوسیده کسی در بندگی غیر از عنان دستش
به پایش می‌گذارد دیده را گاهی رکاب اما
از آن بی‌خانمان‌ها نیستم قصاب تا دانی
به کوی دوست من هم خانه‌ای دارم خراب اما

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.