راز سخن

شمارهٔ ۳۰۹

به خود چند ای دل بی‌طاقت از افسانه‌ها پیچی

به خود چند ای دل بی‌طاقت از افسانه‌ها پیچی
چو موی دیده آتش هر زمان بر شانه‌ها پیچی
گریبان لباس کعبه دل می‌توان گشتن
چرا بر دست و پا چون دامن دیوانه‌ها پیچی
برآید تا ز دستت مجلسی روشن کن از عارض
چو دود شمع تا کی بر پر پروانه‌ها پیچی
چو تار عنکبوت آخر در این ماتم‌سرا تا کی
ز غفلت بر در و دیوار این ویرانه‌ها پیچی
بجو راهی که تا از خویشتن بیرون نهی پا را
به خود چون دود تا کی در درون خانه‌ها پیچی
چو خم در گوشه‌گیری باش و ناپیدا بمان تا کی
ز بی‌مغزی چو بوی باده در میخانه‌ها پیچی
در این باغ جهان قصاب بیرون کن سر از جایی
چو کرم تار تا کی خویش را در لانه‌ها پیچی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.