راز سخن

شمارهٔ ۴۴۶

بی گریه، بود دیده چو بی باده ایاغ

بی گریه، بود دیده چو بی باده ایاغ
از شبنم خون تازه نماید گل داغ
چون گریه شود تمام، چشمم سوزد
روغن چو نماند، آتش افتد به چراغ

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.