راز سخن

شمارهٔ ۴۱۵

در کوه و دشت، پهن شود تا نشان من

در کوه و دشت، پهن شود تا نشان من
ای لاله کاش داغ تو بودی ازان من
از بس که حرف تیغ بتان شد زبانزدم
شد ریشه ریشه چون قلم مو، زبان من
گر پهلویم چو شمع نمی‌داشت، چربیی
کی سوختی به علت، مغز استخوان من؟
در غیرتم که سایه چرا با تو همره است
دنبال کس مباد دل بدگمان من
چشم حسود، بر دل چاکم خورد هنوز
رشکی که بر قفس نخورد آشیان من
بالیده‌ام ز شوق، که مویی نمی‌زند
موی میان او ز تن ناتوان من
هر ناله کز برای تو باشد توان شناخت
یا رب مباد گوش کسی بر فغان من
سررشته محبت اگر آیدم به دست
سوزد چو شمع بر سر آن رشته، جان من

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.