راز سخن

شمارهٔ ۳۶۱

ما رخت دل ز کعبه به بتخانه برده‌ایم

ما رخت دل ز کعبه به بتخانه برده‌ایم
چون می، ز شیشه راه به پیمانه برده‌ایم
از عشق پی به حسن برد هرکسی و ما
از نور شمع، راه به پروانه برده‌ایم
می‌گردد از حباب، سبکتر به روی می
این ساغر گران که به میخانه برده‌ایم
از اشک خود که آبله دل بود تمام
بهر کبوتران حرم، دانه برده‌ایم
ناآشناتریم ز هرکس گمان بری
ما عرض آشنایی بیگانه برده‌ایم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.