راز سخن

شمارهٔ ۱۸۱

چه باشد جان که عاشق در ره جانان برافشاند

چه باشد جان که عاشق در ره جانان برافشاند
ز جان بهتر نثاری بایدش تا آن برافشاند
شود جیب و کنار عالم از یاقوت اشکم پر
چو چشم خون‌فشانم دامن مژگان برافشاند
به گردن طوق عشق از زلف ترسازاده‌ای دارم
که گر صد ساله زاهد بیندش ایمان برافشاند
نخواهد بعد مردن هم غبارم دامنش گیرد
به ناز از تربتم چون بگذرد دامان برافشاند
چنین کان غمزه فتان سر خون‌ریختن دارد
سزد گر صد مسیح و خضرمشرب جان برافشاند
کهن ریش دلم دارد غباری تازه شستی کو
که بر رخسار زخمم آبی از پیکان برافشاند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.