راز سخن

شمارهٔ ۳۳۸

صبح ازل ز مشرق انوار بردمید

صبح ازل ز مشرق انوار بردمید
از نور روی یار به ما لمعه‌ای رسید
ایام هجر یار ز اندازه درگذشت
صبحی ز نو برآمد و روزی ز نو دمید
هر جایگه که نور رخ یار جلوه کرد
آنجا مرید راه جنیدست و بایزید
ای دل بیا و قصه هجرانیان مگو
همراه عشق شو، که مرا دست و هم مرید
هرجا که جرعه‌نوش خدا باده‌ای خورد
از کاینات بانگ برآید که: «بر مزید»
دل در حجاب پرده پندار مانده بود
عشقت رسید و پرده پندار ما درید
قاسم به آرزوی تو رفت از جهان برون
واحسرتا که یک گل از این بوستان نچید!

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.