راز سخن

شمارهٔ ۲۶۴

گرترا میل دلی سوی دل و جان باشد

گرترا میل دلی سوی دل و جان باشد
جان فدای تو کنم،قصه آسان باشد
دل بشادی بدهم، جان و جهان دربازم
گر دلم عید ترا لایق قربان باشد
هر که جان را بهوای تونبازد باری
زین سبب عاقبت الامر پشیمان باشد
گر تو گویی:زسرجان گرامی بگذار
چاره ای نیست،که جان بنده فرمان باشد
هیچ آرام نیارم، نفسی دم نزنم
تا دلم در غم تو واله و حیران باشد
راحت جان خود از دوست طلب کن بیقین
هر کجادوست بود راحت و ریحان باشد
قاسم از کوی تو بشنید که: صد جان بجوی
کین متاعیست که در دور تو ارزان باشد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.