راز سخن

شمارهٔ ۲۰۲

باغبانا، به جهان تخم نکو باید کاشت

باغبانا، به جهان تخم نکو باید کاشت
هم از آن جنس که می‌کاری بر باید داشت
در ره درد و غمش خوار صفت می‌گردیم
دید و دانست ولی قصهٔ ما سهل انگاشت
همه در گوشهٔ هجران متواری بودیم
شوق عشاق رسید و علم عشق افراشت
عشق در منزل ما خیمه سلطانی زد
این چنین کار عظیم است، به آسان پنداشت
جرعه می‌داد به مستان حقیقت، رندی
عاقبت دل ز سر جان گرامی برداشت
ترک جان گفت و همه قصهٔ سربازی کرد
هرکه او بادهٔ سودای تو اندر سر داشت
یار در مجلس ما قصه به رمزی می‌گفت
قاسمی شیوهٔ او دید دل از دست گذاشت

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.