راز سخن

شمارهٔ ۱۱۱

خرد مستست و دل مستست و جان مست

خرد مستست و دل مستست و جان مست
بسودایت روانِ ناتوان مست
ز حد بگذشت مستیهای ذرات
فلک مست و زمین مست و زمان مست
بیا در باغ و شورِ بلبلان بین
سمن مست و چمن مست، ارغوان مست
شرابِ نابِ رحمان را چه گویم؟
کزو دلداده مست و دلستان مست
ز دنیی تا بعقبی گر ببینی
همه ره کاروان در کاروان مست
دلی کز ما و من آزاد آید
چه در کعبه، چه در دیرِ مغان مست
جهان مستند و ز مستی ندانند
جهان اندر جهان اندر جهان مست
درین دریا، که عالم قطرهٔ اوست
ز قطره تا ببحرِ بی‌کران مست
بقولِ قاسمی این سِکرِ عامست
خرد مست و یقین مست و گمان مست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.