راز سخن

بخش ۳۰

تعجب ها جلایر کرد زان ریش

تعجب ها جلایر کرد زان ریش
شده جویای حال آن بد اندیش
بگفتش: ریش تو چون شد که این است
حقیقت بوده پر یا کم چنین است؟
بگفتا: چون که هم نامم به...
بسی او را بخواهم از دل و جان
وز آن روزی که او با صد مشقت
روان بر نار شد ریشش به لعنت
سرش گویند بیرون شد از آن جا
سگی ناگه رسیدش از گذرگاه
بخورده بعضی گوشت و پوست رویش
که داخل بود در آن پوست مویش
هنوز این معجز از آن مانده باقی
که درهر کلب ظاهر هست ساقی
خورد هر چیز دفعش هست پرمو
زریش او بود یک حلقه با او
هر آن مولود گشتش نام...
محبت آورد گه از دل و جان
که ریش او شود مانند این ریش
چو مارا هست این آئین و این کیش
عفونت هم، چو از او یادگارست
به ما زان همدم اندر هر دو دارست
غرض هست این حکایت حال...
روایت شد از آن بدبخت دوران
شهنشه چون به ظاهر دید سودست
قبول از مدعی عرضش نمودست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.