شمارهٔ ۱۰۷
اگر به کوی امامم بود مجال وصول
اگر به کوی امامم بود مجال وصول
رسد به دولت وصلش نوای من به حصول
من شکسته بیدست و پا به درگه او
به هیچ باب ندارم ره خروج و دخول
کجا روم چکنم حال دل کرا گویم
که گشتهام ز فراق امام خویش ملول
همین بس است که او را ببینم و در پاش
پس از محاربه دشمنان شوم مقتول
دلم چو گشت مصیقل به صیقل مهرش
بود ز زنگ حوادث بر آینه مصقول
بگشت بر همه دلها حدیث شوق امام
نیافت چون دل من گوشه برای نزول
بگو ثنای امام زمان به جان و به دل
که میرسد مدد فیض از نفوس و عقول
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.