راز سخن

شمارهٔ ۵۵

پیشتر زانکه خدا خشت و گل آدم زد

پیشتر زانکه خدا خشت و گل آدم زد
نور پیغمبر و آلش ز تجلّی دم زد
کرد تسبیح و ملک از دم او گویا شد
نعره نَحنُ نُسَبِّح زد و بر آدم زد
آدم از پرتو آن نور شناسا شد و گفت
سدّ اسما به ملک طنطنه اعلم زد
دل آدم هوس منزلت ایشان داشت
دست رد آمد و بر سینه نامحرم زد
نور ایشان سبب سجده آدم گردید
دیو پیدا شد و آتش به همه عالم زد
شیعه آل نبی نیست مگر راه روی
که قدم بر سر اسباب دل خرم زد
فیض اگر در ره تقوی قدمش سست آمد
دست اخلاص به دامان شما محکم زد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.