راز سخن

شمارهٔ ۱۷

صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست

صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست
بیار سوی محبان پیامی از در دوست
وگر چنان که در آن حضرتت نباشد یار
برای دیده بیاور غباری از در دوست
غبار درگه او توتیای دیده کنیم
بدین وسیله ببینیم سوی منظر دوست
بسوختیم ز هجران شراب وصل بیار
که آب دوست نشاند شرار آذر دوست
من گدا و تمنای وصل او هیهات
مگر به خواب ببینم خیال منظر دوست
اگرچه دوست به چیزی نمی‏خرد ما را
به عالمی نفروشیم موئی از سر دوست
چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد
که هست فیض ثناخوان کمینه چاکر دوست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.