راز سخن

غزل شمارهٔ ۶۲۹

ای ز الطاف تو شیرین کامم

ای ز الطاف تو شیرین کامم
تهی از باده مگردان جامم
چون در خانه برویم بستی
ماه رویت بنما از بامم
ای که نامت بودم ورد زبان
چه شود گر تو بپرسی نامم
من که پیوسته ثناگوی توام
سزد ارگاه دهی دشنامم
دلبرا چارهٔ آموز مرا
تا بکی زهر غمت آشامم
مردم از غصه و کارم نگشود
سوختم ز آتش عشق و خامم
کام فیض از لب خود شیرین کن
ای ز الطاف تو شیرین کامم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.