راز سخن

غزل شمارهٔ ۵۹۴

من ببوی خوش تو دلشادم

من ببوی خوش تو دلشادم
ور نه از خود گرهی بر بادم
شوم از خویش بهر لحظه خراب
کند آن لطف خفی آبادم
بی نسیمت بردم باد صبا
لطف کن تا نهی بر بادم
ای خوش آندم که مرا یاد کنی
ای که یکدم نروی از یادم
لطف پنهان ز دلم باز مگیر
که درین لطف نهانی زادم
لطف تو گر نبود با غم تو
قهر این غم بکند بنیادم
نرسی گر تو بفریاد دلم
از فلک هم گذرد فریادم
بیستون غمت و تیشهٔ صبر
که تو شیرینی و من فرهادم
کمر بندگیت بست چو فیض
از غم هر دو جهان آزادم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.