راز سخن

غزل شمارهٔ ۴۷۲

ای نگاه خفته‌ات صیاد کس

ای نگاه خفته‌ات صیاد کس
غمزهٔ مستانه‌ات جلاد کس
باد ویران از غمت دلهای ما
ای خراب توبه از آباد کس
کم مباد از عاشقان بی‌داد تو
ای فدای جور و ظلمت داد کس
ای که هم شادی ز تو هم غم ز تو
شاد میکن خاطر ناشاد کس
ای ز نو بر عشقان بیدادها
غیر بیداد تو ندهد داد کس
کی رسی هرگز بفریاد کسی
یا رسد هرگز بتو فریاد کس
ای که در یاری کسانرا روز و شب
هیچ میآری تو هرگر یاد کس
فیض از بیداد تو شد داد خواه
کی دهد بیداد خوبان داد کس

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.